« برای بهترین خیانت کننده به زندگی ام »
وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی تورا درخلوتم بپذیرم. بیگانه ای بودی هم قفس شده با من.برای خود عالمی داشتی
دورترازستاره های دوردست. درسرزمینی که به روح من راهی نداشت...وناگهان ترادرروح خود
احساس کردم . درهرکلامت صدای لغزیدن بهارروی تن یخ زده ی دشت زمستانی شنیده می شد.تو بهارم شدی. بهار با تو جان گرفت. تابستان بابودن تو هست شد. پاییزچشمان هفت رنگش رااز تو گرفت وزمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را. تو برایم فرشته ی عشق شدی ولی تو خیانت کردی و رفتی. تو قلبم را خرد کردی ووجودم را سوزاندی



با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي
دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي
ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها
منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
ببين بغض شكسته ام رو نمي گم ديره يا زوده
اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره مونده
واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي
نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي
با اينكه دل بريدم من شكسته بال پروازم
هنوز هم توي اين غربت برات معناي آوازم
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
به کسی عشق بورز.....!
که لایق عشق باشه نه تشنه ی عشق
~*~*~
چون تشنه ی عشق روزی سیراب میشه
|

واژه غریبی است
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فردای من!
خواهم ماند تنها درانتظارتو
چرا نوشتم دربرگ تنهاییم برای تو، نمی دانم؟
شاید روزی بخوانند برتو، عشق مرا...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم...
گریان نمی مانم، خندانم
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار... نه... بلکه صدها بار
وجودم را سراسرعشق فرا می گیرد...
واشک شوق برگونه هایم روانه می شود...
تنها می گویم، همیشه درقلب منی... تو
می دانم که بازخواهی گشت...
می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظاروتنهایی...
به یاد اووتقدیم به او
|
|
|
عشق یعنی مرحمی برای دل زخمی تو عشق یعنی ارامش برای قلب نارام تو عشق را خودت بگو ببینم...................................... |

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا می طلبم تا به سرم باز آید
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم باز آید
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن بر آید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگ دستان کی زان دهن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عشق بازان
هر جا که نام مهدی در انجمن برآید
|
|

اسم من از یاد تو رفت ای آنکه در آینه ای این چهره خسته منم
این آه سینه سوز من دیوار سرد فاصله هست بین من و هم سخنم
فریاد من سکوت تو لب باز و بی صدا
عروسکی به شکل من غریبه اما آشنا
نگاه مات تو به من مثل نگاه دشمنه
جسم تو گرمی نداره مگر تنت از آهنه
سکوت تو یه فاجعه هست برای هم صدای تو
شکسته در گلو چرا طنین نعره های تو
تو که خود منی چرا غریبه ای برای من منو صدا نمی کنی
تو قاب سرد آینه به سوی من نشسته ای منو رها نمی کنی
شکست لحظه لحظه ام یه عادته برای تو
پرنده نگاه من اسیره در هوای تو
چرا تو که خوده منی سکوت تو نمیشکنی
به من بگو چه می کشی تو قاب سرد آهنی
تو غربت نگاه تو که با نگاهم آشناست
یه دنیا حرف گفتنی ست ولی لب تو بی صداست
***** ***** *****
|

نمی گویی ! ولی از چشم گویای تو می خوانم
نــــــمی خواهی شوم آگه ولی راز تو می دانم
تـــــو دیگر نیستی آرام جــــــان بیقرار مـــــــــن
نمی سوزد دلت را ذره ای دیگـــــــر شرار مـــن
وجـودی چون گل خامی ، بگو با من شرارت کو؟
نوایم بر نمی خـــــــیزد ، بسان چنگ خـاموشم
گلی پــــزمرده بر شاخم چو از خــاطر فراموشم
بـــــــــگو با من اگر یــــــــاد آورم آن آشنایــی را
چسان بــــــاور کنم ای نازنین من جــــدایی را
***** ***** *****
|
|

عقربه ها چه سریع حرکت می کنند ،
روزها چه سریع شب می شه ،
شبهای با تو بودن چه زود صبح میشه ،
روزای با تو بودن چه سریع داره تموم می شه.
با گذشت روزا دلم از روز قبل بیشتر می گیره ، انگار راسی راسی دارم به آخرش میرسم ولی وقتی خوب فکر می کنم می بینم عشق من به تو آخر نداره پس چیزی تغییر نمی کنه
به غیر از دستای من که از قبل خالی تر میشه.
**** **** **** **** ****
|

اي كه از دور ترين خاطره ها مي ايي
با كدامين خاطره عاشقي اغاز كنم
بي صدا در اين سكوتي دراين دير خراب
با كدامين سخنت نغمه ي خود ساز كنم
مثل يك عابر تنها مي روي از بر من
كاش مي شد كوله باري با تو همراه كنم
دل من سخت گرفتست زرفتن كم بود
تا برايت شعر ماندن اواز كنم
|
+| نوشته شده توسط
محمد هادی در یکشنبه 7 آبان1385
|